:::::ازگذرگاه زمان جا مانده ام:::::

بشنواز این دل چه غوغا میکند
بیصدا غم را حکایت میکند
من دراین دنیای فانی روزوشب
چون کبوتر در قفس غلطیده ام
ریشه ام را زخاکم کنده اند
بر مزارمن همه نالیده اند
سینه خونین من از حسرتش
ازگذرگاه زمان جا مانده ام
با چه کس گویم
شرح وحال زندگی؟
سالهاست من از دیار خود
به بیرون رانده ام
هی به خود گویم بریدند اصل تو
دربدر کردند بی خدایان نسل تو
شعله آتشفشان یکروز خاموش میشود
روزگاری میرسد تا که رسی بر وصل تو
با تمام حسرتم با خوب وبد جنگیده ام
غم بدل داشتم امّا ظاهراً خندیده ام
دردو درمان مرا جزوصال چاره نیست
حقّ من امثال من
دراین جهان غربت نشین آواره نیست

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 12:35 توسط سمیرا
|
:::::چه سفید است همه جا :::::

آخ دلم تنگه خدا
ازهمه کس گشته جدا
نه رفیقی که بپرسد حال ما
چه سفید است همه جا
شده یکدست تمام جاده ها
برف پوشانده تمام دیده ها
شده زیبا همچون نقاشی چو ماه
کوچه ها چه بیصدا
انگاری گذر نکرده رو زمین
نماند نشان از ردپا
جیک جیک پرنده ها
میوی گربه ها
نمیشنوم دوروبرا
سکوت گرفته شهرما
گویی که خوابند همه زنده ها
چه سفید است همه جا
چون بلوری می درخشد
رو زمین هم درهوا
باز دلم تنگه برای رفته ها
بیقراری میکنه این بینوا
چه سفید است همه جا
چه سفید است همه جا

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 17:26 توسط سمیرا
|
:::::من امروزسخت گریانم:::::

من امروزسخت گریانم
تنم میلرزدو از خود بیزارم
سرم پر درد
دوچشم پر اشک
صدای نوجوان می پیچد در راهرو
بگو بابای من زنده است
نفس دارد
فقط چشمان او بسته ست
برای لحظه ای
بابای خود مانند فیلم دیدم
نمیدانم چه سرّی بود
بسوی نوجوان رفتم
بغل کردم
سرش را بوسیدم
به خود گفتم
چه شغلی بود انتخاب کردم؟
گهی شادی نجات دادی
گهی هم باعث مرگی
غم دنیا رودوشم ماند
توگویی
روح وجسمم با مریض مرده
تمام هیکلم درمانده و پژمرده
نفس در سینه حبس گشته
توان رفته
نمیدانم که پاهایم
زمین است یا هوا رفته
سرم گیج است
مثال ماهی بی آب
بی تاب است
نپرس از قلب
شده ریش ریش
تو گویی لحظه مرگ است

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲ ساعت 0:49 توسط سمیرا
|
:::::من تو را میبوسم:::::

من تو را میبوسم
روزی خواهد رسید
بروی خاکت بوسه خواهم زد
قدم زنان
به کوچه هایت سرک کشیده
تا بخانه مادر بزرگ برسم
وبا عطر وبوی محبوبه شب
نفسی تازه کرده
بیاد پدر بزرگ
آب حوض را خالی
وسماور را روشن
چای قند پهلو درست کنم
و یادشان راهمیشه زنده کنم
آنروز خواهد رسید
حتماً آنروز خواهد رسید
ما غربت نشینان
به وطن بر میگردیم
آنروز دور نیست
به همین زودی ها
اتفاق خواهد افتاد
دوباره خیابانها راگلباران میکنیم
صدای موزیک شاد
از همه جا خو اهد آمد
دست دردست
به رقص وپایکوپی خواهیم پرداخت
رویا نیست حقیقتی ست
چشمها دوباره برق میزند
لبخندها
مثل گلهای بهاری شگفته میشود
آزادانه دست دوستی داده
بدون ترس
مهربانانه روبوسی میکنیم
عقدهای قدیمی را دور انداخته
دوباره با هم ایران را میسازیم
آنروز خواهد رسید
بوسه باران میکنم
خاک اجدادیم را
یادشان را همیشه گرامی میدارم

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 2:22 توسط سمیرا
|