:::::به خود گویم چه تنهایی:::::

فراموش کرده اند
این خانه متروک وویران را
کسی در را نمی کوبد
ببیند حسرت درده غریبی را
کسی از حال من دیگرنمیپرسد
نمیدانند که من تنها در این غربت
مثال شمع میسوزم
تنم پر درد
رخم چون برگ پاییزی برنگ زرد
به خود گویم چه تنهایی
رفیقت گریه ویا در سکوت شب نالانی
درون خانه ام نوری نمی تابد
من تنها دراین خاموشی شبها
درون خویش می تازم
برای لحظه ای خود را فراموش میکنم
با بازی دنیا می سازم
گهی امواج طوفانم
گهی آرام حیرانم
نفس در سینه ام پرجوش
دمی بی حال شدم بیهوش
چنان تنها درون خود می لولم
نگاهم سرد
داره میره بسوی مرگ
رمق رفته زدستانم
دگر شعری برای دل نمی خوانم
برای بودن فردا سماجت را نمیدانم
برای بودن فردا سماجت را نمیدانم






















:origin()/pre04/d88d/th/pre/i/2014/043/0/6/dark_embrace_by_anaispopy-d764cov.jpg)


