:::::نشسته غم قطار قطار:::::

دلم میخواد داد بزنم
روکوه ها فریاد بزنم
صدام بره به آسمون
بره بگوش کهکشون
ابرها همه تیکه بشن
بدست باد نیمه بشن
بغض گلوی پر فشار
نشسته غم قطار قطار
فصل مشخص نداره
هوای سرد یا که بهار
رفته ها دیگه نمیآن
مثل گذشته نمیخوان
عطر گلها هم پریده
نفس تو سینه بریده
شکسته قلب ازآدمها
سالهاست شادی ندیده
برای ماندنش بزور
وقت و زمان را خریده
تا که رسد نوبتش
یه جای دنجی لمیده
یه جای دنجی لمیده

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 16:30 توسط سمیرا
|
:::::ما را فراموش کرده اند:::::

دلم گرفته نازنین
ازدوری ایران زمین
هرروز که میگذرد زمان
امید رفته از توان
غربت نشینی تا به کی؟
تنها شدیم در این جهان
گاهی غمی آید به دل
کو همدمی همسو شود
از غصّه های بیکران ؟
ما را فراموش کرده اند
یا رفته اند اجداد مان
هر کس یه جایی دفن شده
فرقی نماند پیرو جوان
اوّل شدیم در کارها
در کشور بیگانه ها
امّا شدیم بی همزبان
سن میرود چون نردبان
تا آسمان وکهکشان
افسرده میگردد روان
تاکی کنم گریه نهان
تاکی کنم گریه نهان

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 9:25 توسط سمیرا
|